تبلیغات
****(((( دوستانه ))))**** - مادر
****(((( دوستانه ))))****
دانشمندی را بگذارید و اندیشمندی را در پیش گیرید.مولوی

****(((( دوستانه ))))****


وبلاگ دوستانه در حقیقت دفتر یادداشتی است جهت یادآوری حکمت‌های موجود در این عالم که تعمق و تفکر درباره انها می‌تواند بر بینش ما تاثیر داشته و سرعت رسیدن به اهدافمان را دو چندان کند. بیشتر مطالب استفاده شده در این وبلاگ برگرفته از سایرسایتها، وبلاگها و ایمیلهای دریافتی از دوستان میباشد كه اغلب به دلیل عدم آگاهی از منبع اصلی، از ذكر منابع آنها خودداری گردیده است. هدف اصلی نویسندگان وبلاگ تفكر، تعمق، درس گیری از مطالب و اشاعه آنهاست كه درصورت تحصیل و به كارگیری آنها توسط دوستان، قطعا نویسندگان به هدف خود نائل آمده اند.انشاءالله


****(((( دوستانه ))))****

مدیر وبلاگ : مهر

مادر

یکشنبه 24 آذر 1392  ساعت: 01:26 ب.ظ

نوع مطلب :حکایتنامه ،

نظرات() 

روزگاری پسر تحصیل کرده و دارای شرایط مناسب و وجه اجتماعی عالی ای از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کرد ولی دختر جواب مثبتش را مشروط به شرط عدم حضور مادر پسر به عروسی شان نمود.
آن جوان خوش قد و بالا در حالیکه در کار خود مانده بود پیش یکی از اساتید باتجربه خود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم فوت نمود و مادرم به ناچار برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خونه های مردم رخت و لباس می شست
حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه گذشته ما مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم
استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا تا راهکارش را برایت بگویم. جوان به منزل رفت و دستای مادرش را با حوصله و دقت تمام در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود شست زیرا این اولین بار بود که دستان مادرش را درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید طوری که وقتی آب را روی دستانش می ریخت از درد به لرزه میفتاد.
پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:
ممنونم که راه درست را بهم نشان دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم چون او زندگی اش را برای آینده من قدا کرد . . .


نوشته شده توسط:مهر

ویرایش:یکشنبه 24 آذر 139212:41 ق.ظ

m
شنبه 28 دی 1392 03:18 ب.ظ
عالی بود...آپم
شنبه 21 دی 1392 08:44 ب.ظ
جمعه 29 آذر 1392 10:21 ب.ظ
عالی
حنانه
پنجشنبه 28 آذر 1392 09:14 ب.ظ
آخر پاییز شد.همه دم میزنند از شمردن جوجه ها!

بشمار تعداد دل هایی را كه بدست آوردی

بشمار تعداد لبخند هایی كه بر لب دوستانت نشاندی

بشمار تعداد اشك هایی كه از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود.تو چقدر سبز بودی؟

جوجه ها را بعدا باهم میشماریم...
sahel
پنجشنبه 28 آذر 1392 01:49 ب.ظ
میان همهمه برگ های پاییزی خشک

فقط تو ماندی

که هنوز

از بهار

لبریزی...

روزهای آخر پاییزت پر از خش خش آرزوهای قشنگت...

پیشاپیش یلدات مبارک عزیزدلم..


نمیدونم چرانتونستم تواون یکی وبت پیام بذارم بهارم...
پاسخ بهار : ممنون ساحل جان! موفق باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

صفحات جانبی

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو


هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست.