تبلیغات
****<<<<زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن>>>>**** ****(((( دوستانه ))))****
****(((( دوستانه ))))****
دانشمندی را بگذارید و اندیشمندی را در پیش گیرید.مولوی
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 تیر 1394 توسط مهر | نظرات ()
طبقه بندی: خودشناسی، 

ﺍﮔﺮ کسی  ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ:
"فلان ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧم ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫم"
ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻔﺪﻩ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺑﻪ او ﺑﮕﻮﯾﺪ که
"ﺷﻤﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺁﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﺪ"
ﺗﺎ اثر ﻫﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺭﺍ ﺧﻨﺜﯽ ﮐﻨﺪ!

ﻧﺘﯿﺠﻪ:
ﻗﺪﺭﺕ ﻧﻔﻮﺫ ﮐﻼﻡ هر فرد نسبت به خود ﻫﻔﺪﻩ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﺯ ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻼﻡ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﻮﯾﺘﺮ است
پس بیائید مثبت فکر کنیم!
آهسته با خود صحبت کردن را  "واگویه"  می نامند؛ واگویه ها اثرات عمیقی بر روی فرد گوینده آنها دارند؛
مراقب واگویه های خود باشیم


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نا امید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید،"چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
"بهار"



نوشته شده در تاریخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()
در یک دزدیِ بانک، دزد فریاد کشید:
همه شما که در بانک هستید، حرکتی احمقانه نکنید، زیرا
پول مال دولت است ولی  زندگی به شما تعلق دارد!!
همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند.
این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن.

هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک فوق لیسانس مدیریت بازرگانی داشت) به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»
دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، شمردن اینهمه پول زمان بسیار زیادی خواهد برد. امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم»

این را میگویند: «تجربه» اینروز ها، تجربه مهمتر از علم و یا ورق کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود.!

پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند،مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید. اما رییس اش پاسخ داد:
«تامل کن! بگذار ما خودمان هم 10 میلیون از بانک برای خودمان برداریم و به آن 70 میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»

اینرا میگویند«با موج شنا کردن» پرده پوشی و آمارسازی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت.! 

رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هر ماه در بانک دزدی بشود»
اینرا میگویند «کشتن کسالت» شادی و هیجانِ شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.

روز بعد، تلویزیون اعلام میکند 100 میلیون از بانک دزدیده شده است.
دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 میلیون بیشتر بدست آورند.
دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: «ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها 20 میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک 80 میلیون را در یک بشکن بدست آوردند.

انگار بهتر است انسان درس خوانده و صاحب منصب باشد تا اینکه دزد بشود.


اینرا میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»

رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او نه تنها ضرر خودش در سهام، بلکه سود سالیان کارش را یکجا در این دزدی بانک  پوشش داده بود.

اینرا میگویند؛ «موقعیت شناسی» و تبدیل شرایط نامساعد به مساعد.

حال بنظر شما در این داستان راستان کدامیک دزد راستین هستند؟!

"بهار"

 


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()
سخنانی از استیو جابز در دانشگاه استنفرد سال ۲۰۰۵

هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند حاضر نیستند به خاطر آن بمیرند. و همچنین مرگ مقصدی است که همه ی ما در آن شریک هستیم. هیچکس تا به امروز از آن فرار نکرده است. و باید هم چنین باشد. چرا که مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است. او افراد قدیمی را از صحنه پاک می کند تا راهی برای افراد جدید باز شود. در حال حاضر فرد جدید شما هستید٬ البته نه خیلی دور از زمان حال٬ شما به آن فرد قدیمی تبدیل شده و می بایست که از صحنه پاک شوید. متاسفم که انقدر دراماتیک صحبت کردم. اما این یک واقعیت است.

زمان شما محدود است٬ پس سعی نکنید زندگی فرد دیگری را انجام دهید.

به دام عقاید متعصبانه نیافتید، چرا که در آن صورت زندگی کردن با نتایج عقاید دیگران است.

نگذارید صدای ناهنجار نظرات دیگران صدای شما را از بین ببرد.
 مهم تر از هر چیز دیگری٬ شجاعت آن را داشته باشید که دنبال آن چیزی که قلب و بینش تان می گوید بروید. آنها یک جورایی همیشه می دانند که شما به دنبال چه چیزی هستید. همه ی چیزهای دیگر در درجه دوم قرار دارند.

"بهار"


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()
در یک کلاس بعدازظهر در دانشگاه استنفورد، آخرین سخنرانی در مورد ارتباط ذهن و بدن بود، بررسی تأثیر استرس و اضطراب بر بدن انسان.
سخنران جلسه ( رییس بخش روانشناسی دانشگاه) در حین صحبت­هایش به این موضوع پرداخت که:

یکی از بهترین کارهایی که یک مرد می تواند برای سلامتی اش انجام دهد،
ازدواج کردن با یک
زن است!


در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می تواند در این راه انجام دهد،
تقویت روابطش با دوستان هم جنس اش است.


همه خندیدند، اما او کاملا جدی بود.
زنان به طرز متفاوتی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و یک سیستم حمایتی فراهم می آورند که استرس و دشواری های زندگی را با یکدیگر تقسیم کرده و از شدت آن می کاهند. به لحاظ روانشناختی، این کیفیت که به «وقت گذرانی با دوستان زن» تعبیر میشود،به تولید سروتونین بیشتری در بدن کمک میکند؛نوعی انتقال دهنده عصبی که با افسردگی مقابله می کند و در بدن احساس سرزندگی و نشاط به وجود می آورد.

زنان احساسات شان را با یکدیگر در میان میگذارند،
در حالی که مردان اغلب، روابطشان را بر مبنای کار و فعالیتشان شکل می دهند.

آنها به ندرت با رفقایشان در مورد اینکه راجع به مسایل جدی و روزمره چه احساسی دارند و یا زندگی خصوصی شان چطور پیش می رود، حرف می زنند.
بله، آنها در مورد کار، ماشین، ماهیگیری، شکار، گلف (و فوتبال!) حرف می زنند، ولی در مورد احساساتشان؟ بعید است!
 با زنان اما اغلب چنین کاری میسر است. ما از اعماق روحمان با خواهرانمان و مادرانمان،سهیم میشویم و بدیهی است که این برای سلامتی ما مفید است. وقت گذراندن با دوستان به اندازه ورزش، پیاده روی و بدنسازی برای سلامت عمومی بدن اهمیت دارد.
تصور می کنیم زمانی را که برای ورزش کردن صرف می کنیم، فعالیت مفیدی برای سلامتی جسم مان انجام می دهیم، اما زمانی را که با دوستانمان صرف می کنیم، وقت تلف کردن به حساب می آوریم که می توانستیم آن را به کار مفیدتری اختصاص دهیم؛ مسلما اینطور نیست. در واقع،نداشتن یا از دست دادن روابط صمیمانه با انسان های دیگر، به اندازه سیگارکشیدن و دخانیات،برای سلامتی جسمی شما خطرناک است!

بنابراین هر زمان که شما با یک دوست زن ، در مورد چیزهای بی اهمیت و روزمره زندگی حرف می زنید، در واقع بر سر خود ، دست نوازش می کشید! و باید به خودتان تبریک بگویید که کار مفیدی در راستای سلامت جسم و روحتان انجام می دهید! ما به راستی بسیار بسیار خوشبختیم!
"بهار"


نوشته شده در تاریخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آنها گفت:
« من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:
« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:
« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند
ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست


نوشته شده در تاریخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()
 مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟…
از همه چیز من بهره می برند از گوشت، استخوان و پوست گرفته تا حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانید جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که:

"هم در حیات و هم در زمان پس از آن از من بهره می برند"



نوشته شده در تاریخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()
زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساكت غم خوردن نیست!

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست!

اضطراب وهوس دیدن و نادیدن نیست!

زندگی خوردن و خوابیدن نیست!

زندگی جنبش جاری شدن است!

 زندگی کوشش و راهی شدن است

 
از تماشاگه آغازحیات تا به جایی كه خدامی داند.

 زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف،

یادمان باشد اگر گل چیدیم،

عطر و برگ و گل و خار، همه همسایه ی دیوار به دیوار همند

"بهار"


نوشته شده در تاریخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط مهر | نظرات ()

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 آذر 1392 توسط مهر | نظرات ()
طبقه بندی: حکایتنامه، 
روزگاری پسر تحصیل کرده و دارای شرایط مناسب و وجه اجتماعی عالی ای از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کرد ولی دختر جواب مثبتش را مشروط به شرط عدم حضور مادر پسر به عروسی شان نمود.
آن جوان خوش قد و بالا در حالیکه در کار خود مانده بود پیش یکی از اساتید باتجربه خود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم فوت نمود و مادرم به ناچار برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خونه های مردم رخت و لباس می شست
حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه گذشته ما مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم
استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا تا راهکارش را برایت بگویم. جوان به منزل رفت و دستای مادرش را با حوصله و دقت تمام در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود شست زیرا این اولین بار بود که دستان مادرش را درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید طوری که وقتی آب را روی دستانش می ریخت از درد به لرزه میفتاد.
پس از شستن دستان مادرش نتوانست تا فردا صبر کند و همان موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:
ممنونم که راه درست را بهم نشان دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم چون او زندگی اش را برای آینده من قدا کرد . . .


(تعداد کل صفحات:93)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
درباره وبلاگ

****(((( دوستانه ))))****


وبلاگ دوستانه در حقیقت دفتر یادداشتی است جهت یادآوری حکمت‌های موجود در این عالم که تعمق و تفکر درباره انها می‌تواند بر بینش ما تاثیر داشته و سرعت رسیدن به اهدافمان را دو چندان کند. بیشتر مطالب استفاده شده در این وبلاگ برگرفته از سایرسایتها، وبلاگها و ایمیلهای دریافتی از دوستان میباشد كه اغلب به دلیل عدم آگاهی از منبع اصلی، از ذكر منابع آنها خودداری گردیده است. هدف اصلی نویسندگان وبلاگ تفكر، تعمق، درس گیری از مطالب و اشاعه آنهاست كه درصورت تحصیل و به كارگیری آنها توسط دوستان، قطعا نویسندگان به هدف خود نائل آمده اند.انشاءالله


****(((( دوستانه ))))****
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست.
برداشت از مطالب این وبلاگ آزاد است