|
***(((( دوستانه ))))****
دانشمندی را بگذارید و اندیشمندی را در پیش گیرید.مولوی
|
|
|
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکتهای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: " بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن" شاهزاده با تمسخر گفت:" من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم؟ ! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد. سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت: "جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستیست که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته." شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: "پس بهترین دوستم همین نوع سومیست و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود." عارف پاسخ داد: " نه شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت: "استاد اینکه نشد!" عارف پیر پاسخ داد:"حال مجددا امتحان کن" برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند. استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند." برگرفته از سایت غذای روح نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط بهار
| نظرات ()
حضرت داوود (ع) میخواست با خدا راز و نیاز و نیایش کند. اما در مکانی بود که مردم بسیاری بودند، بنابراین تصمیم گرفت تا بالای کوه برود و تنهای تنها مشغول گفتگو با خداند مهربان گردد. بعد از اینکه عبادتش تمام شد، فرشته الهی به نزد او آمد و گفت: ای داوود پروردگارت میفرماید: چرا بالای کوه رفتی؟ آیا گمان کردی صدای کسی که مرا میخواند به سبب صدای دیگران بر من مخفی میشود و من آن را نمیشنوم؟! سپس فرشته الهی حضرت داوود را به نزدیکی دریا برد و در آنجا او را به زیر آب فرو برد تا در قعر دریا به سنگی رسید. آن سنگ را شکافت، از میان سنگ کرم کوچکی ظاهر شد. آنگاه فرشته گفت: ای داوود پروردگارت میفرماید: من صدای این کرم را در میان این سنگ در قعر دریا میشنوم؛ گمان کردی که اختلاف آوازها مانع شنیدن صدای توست؟ خدا را میتوان در هرکجا خواند! در شلوغترین مکانها در دورافتادهترین سرزمینها و در میان هزاران جمعیت. خداوند برای هر بنده ای که او را میخواند، گوشی شنوا و آغوشی باز دارد. و اگر میلیارها انسان خدا را همزمان بخوانند، صدای هیچ بندهای در این هیاهو گم نمیشود. خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر
بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً
اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم..» منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.» منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد
شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند
سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت.
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه
از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده،
خوشش نمی آمد. خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی
اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی
به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.» رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد
می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.» خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی
به هاروارد بدهیم.» رییس لباس کتان راه راه و کت و
شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک
ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.» خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان
خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر
است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟» شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد"
بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها
را برخود دارد: دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری است که هاروارد
به او اهمیت نداد. تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت آموخته ام که عشق ریشه در ذات انسانها دارد. آموخته ام که منتظر لحظات خوب نباشم بلکه خودم آنها را به وجود بیاورم. آموخته ام که وقتی چشمهایم را می بندم همه چیز بهتر به گوش می رسد. آموخته ام که مادامی که روی یک موضوع حساسیت نشان می دهیم آن موضوع حادتر می شود، اما به محض آنکه آنرا از خاطر می بریم همه چیز عادی می شود. آموخته ام که تکیه کردن به عقل و منطق همیشه هم کارساز نیست. آموخته ام که دوست خوب بهترین سرمایه ی زندگی است. آموخته ام که از همه چیز لذت ببرم حتی از گرمای شدید تابستان و یا سرمای استخوان سوز زمستان. آموخته ام که بهشت همین جاست، در درون ما. آموخته ام که حتی یک سخن می تواند به اندازه ی هزاران هدیه برای ما ارزش داشته باشد. آموخته ام که همواره به دیگران بگویم از اینکه در کنارشان هستم خوشحالم. آموخته ام که همیشه در اکنون زندگی کنم. آموخته ام که دوست داشتن دیگران در حالی که از آنها وفاداری نمی بینی کار سختی است، اما شدنی است. آموخته ام که هیچ کس مثل خودم نمی تواند از من مواظبت کند. آموخته ام که دو چیز هرگز پنهان نمی مانند یکی حقیقت و دیگری عشق. دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشترمی خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را، بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند! جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود..... گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود!!! جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم......... دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود!!!!!! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان اما نبود!!!!!! آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل.... اشکهایم که تمام شد، بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم. صدای قلبم را....
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 دی 1388 توسط بهار
| نظرات ()
بتازگی متوجه شدم خدا در همسایگی ما خانه دارد. چند خانه آنطرف تر، او همسایه خوبی است ما هیچ وقت از او آزاری ندیده ایم همیشه با ما با محبت رفتار میکند. و اصول همسایگی را رعایت میکند. دیروز شنیدم او در شمال شهر هم خانه ای دارد خانه ای بسیار مجلل و باشکوه و خیلی بزرگتر از این خانه، با خود گفتم حتما اوضاع مالیش عالی است اما چطور میتواند در هر دو خانه زندگی کند؟ آیا میتواند در هر دو خانه باشد؟ امروز فهمیدم خدا ۱۰۰ ها خانه دارد در هر گوشه شهر، در کوچه های تنگ و خیابانهای بزرگ فرقی نمیکند در چه محلی باشد، شاید در محله شما هم یکی از این خانه ها باشد با پلاکهای مختلف مثلا پلاک ۲۰، پلاک ۴۵، پلاک ۳۹ و مثل همسایه ما با پلاک ۱۱۰ همه اینها خانه اوست و حیرت انگیز است که بگویم او در همه خانه ها هست و به همه همسایگانش لطف دارد و با همه آنها مهربان است خیلی مهربان جالب است بدانیم او روزی سه بار همسایگانش را بخانه اش دعوت میکند تا آنها را از نزدیک ببیند و با آنها گفتگو کند از درددلهایشان آگاه شود و به آنها مهربانی کند دعوت او از همسایگانش با بانگ دعوت آغاز می شود بانگی که با صدای بلند همسایگان را بخانه اش فرا می خواند: خدا بزرگ است خدا بزرگ است………. ……… ……… بشتابید بسوی رستگاری ……… بشتابید ……….. اما گاهی میشود همسایه ای مانند من این دعوت را نپذیرد و به یک تلفن اکتفا کند اونم یه تلفن بسیار کوتاه و هول هولی، اونقدر هول هولی که گاهی یادم میره برسم ادب سلام کنم فقط میپرسم شما خوبی؟ ای منم بد نیستم، ممنونم از لطف شما و خداحافظ. خیلی ها مانند من سریع و تلگرافی به همسایه خوبمون زنگ میزنند و خیلی زود تماسشونو قطع میکنند خیلی ها هم یادشون میره که زنگ بزنند اونوقت یه دفعه آخر وقت به سرشون میزنه که یه تک زنگ بزنند وقتی که دیگه همه تماسشونو گرفتند!!!! خوب که فکر میکنم میبینم ما خیلی نمک نشناسیم که با این همسایه خوب این طوری رفتار می کنیم اونیکه همیشه بیاد ماست اونیکه مرتب غذا های خوشمزه دم در خونمون میفرسته اونیکه همیشه به ما محبت میکنه و لطفش تازگی نداره اگه گرفتار بشیم تنها اونه که بدادمون می رسه و اگه شاد باشیم تنها اونه که ازشادی ما شاده، چطور میتونیم دعوتشو نپذیریم؟ امروز حال عجیبی دارم منتظرم، منتظر....... منتظرم بانگ دعوت را بشنوم حتی لباسهای مهمونی رو هم پوشیدم و آماده ام آماده برای رفتن به خونه همسایه عزیزم، به خانه خدا، می خوام اونجا مدتی دو زانو و با ادب بشینم و خیلی آروم و بدون عجله شمرده شمرده حرفامو بزنم می خوام بگم: منو ببخش که از تو غافل بودم و تا حالا پیشت نیومدم منوببخش تو بخشنده ترینی، من همیشه ترا عبادت میکردم اما نمی دانستم ته ته همه عبادتها فهمیدن توست. می دانم تو از عبادتهای تو خالی خوشت نمی آید عبادتی که مارا بتو نرساند عبادت نیست خدایا! کمکم کن تا عبادتهایم از تو پر شوند. خدایا چقدر حرف زدن باتو آسان است هر وقت که می خواستم نماز بخوانم فکر میکردم یک جور ملاقات رسمی است و باید خیلی سنگین و رنگین، ترو تمیز بایستم و حرفهایم را با دقت و توی جمله های مشخص بگویم. همیشه فکر میکردم با خدا بودن وقت خاصی دارد و هر جایی و با هر لباسی با خدا حرف زدن بی ادبی است اما از این به بعد خجالت نمیکشم از اینکه دراز بکشم و باتو صحبت کنم یا دستم را زیر چانه ام بزنم و لم بدم و بتو فکر کنم!! حالا خیلی راحتم این یعنی همه جوره با تو بودن یعنی همیشه با تو بودن. خدایا ! ممنونم که این قدر با من راه می آیی !! در آخر حقیقتش خدا ! من چیز قابل داری ندارم. فقط یه دل شکسته به دردنخور دارم آن را می دهم بتو، فقط فراموش نکن که: *** قلب فروخته شده پس گرفته نمی شود.*** برگرفته از سایت غذای روح او در جواب گفت: در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند. 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم : *** *** " خدایا چرا من؟ " *** *** و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم: *** *** " خدایا چرا من؟ " *** *** یک شخص ژاپنی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. (توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.( این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد! وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!!! اما به راستی چه اتفاقی افتاده بود، که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته به مدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده بماند!!!!! چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل کرد و به مشاهده مارمولک پرداخت؟! در این مدت مارمولک چه کار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد ! چهار سال مراقبت!!!!!!!! و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ ! اسمش فلمینگ بود. کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید. اونجا، پسر وحشتزدهای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد. روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد. نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. نجیب زاده گفت: میخواهم از تو تشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد "بله". نجیب زاده گفت "من پیشنهادی دارم. اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین" و کشاورز قبول کرد. بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد. سالها بعد، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد و چیزی که جانش را نجات داد، پنی سیلین بود. اسم پسر نجیب زاده وینستون چرچیل بود. مرد جوانی،
از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه
به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان،
از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست
که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره
روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او
گفت: من از
داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا
دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در
آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر
پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را
روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها
گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.
یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز
فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش
رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده
است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی
که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را
گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک
می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا
کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود
داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ
پرداخت شده است. چند
بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست دادهایم، فقط برای اینکه
به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟ عشقبازی به همین آسانی است.... که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهموارۀ باران با دشت برف با قلۀ کوه رود با ریشۀ بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمهای با آهو برکهای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما! عشقبازی به همین آسانی است… شاعری با کلماتی شیرین دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است… که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حرّاج کنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است… هر که با پیش سلامی در اول صبح هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار عرضۀ سالم کالای ارزان به همه لقمۀ نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است برگرفته از سایت غذای روح قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن: اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر: بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت: اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.
قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.
قانون قهوه: قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا
میرویم او که همینجاست کجا
میرویم حج بخدا جز به دل
پاک نیست شستن غم از دل غمناک
نیست دین که به تسبیح
و سر و ریش نیست هرکه علی گفت که
درویش نیست صبح به صبح در پی
مکر و فریب شب همه شب گریه و
امن یجیب در 15 سالگی آموختم كه مادران
از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم. در 20 سالگی یاد گرفتم كه
كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم كه یك
نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم
میكند. در 30 سالگی پی بردم كه قدرت،
جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن. در 35 سالگی متوجه شدم كه
آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد. در 40 سالگی آموختم كه رمز
خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه
كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم كه
10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه
نسبت به آن واكنش نشان میدهند. در 50 سالگی پی بردم كه كتاب
بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است. در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات
كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگی متوجه شدم كه
بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در 65 سالگی آموختم كه انسان
برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل
دارد بخورد. در 70 سالگی یاد گرفتم كه
زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد
است. در 75 سالگی دانستم كه انسان
تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد
رسیده شده است، دچار آفت میشود. در 80 سالگی پی بردم كه دوست
داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در 85 سالگی دریافتم كه همانا
زندگی زیباست. در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد." پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست. غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد." غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم." غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم." عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد." عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: " آن پیرمرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان" عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟" علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است." نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 دی 1388 توسط بهار
| نظرات ()
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.» صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف میزنی؟» کارمند تازه وارد گفت: «نه» صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق!!!!!!» مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.» مدیر اجرایی گفت: «نه» کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت. نوشته شده در تاریخ جمعه 11 دی 1388 توسط بهار
| نظرات ()
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 دی 1388 توسط دلداده
| نظرات ()
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: معنای خوشبختی این است که : در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، نوشته شده در تاریخ جمعه 4 دی 1388 توسط بهار
| نظرات ()
![]() ![]() ![]() قطاری كه به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد. و پیامبر رو به جهان كرد و گفت : مقصد ما خداست. كیست كه با ما سفر كند؟كیست كه رنج و عشق را توآمان بخواهد ؟ كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرنها گذشت اما از بی شمار ادمیان جز اندكی بر ان قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد كسی كم می شد. قطار می گذشت و سبك می شد . زیرا سبكی قانون خداست . قطاری كه به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه اخر نیست . مسافرانی كه پیاده شدند بهشتی شدند . اما اندكی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .ان گاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت: درود بر شما راز من همین بود . آن كه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری. دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی. دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستیها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی... اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای . دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی. مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2009 تنظیم کرده است... 1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند. 2-وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. 3- این سه میم را از همواره دنبال کن: * محبت و احترام به خود را * محبت به همگان را * مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای 4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است. در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی همیشه سبز مثل طبیعت ، همیشه جاری باشید مثل رود
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری میبرد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد!" بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..." در حقیقت همه ما چهار زن داریم ! الف: زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که داراییهای ماست. هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول روح ماست که غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست، اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم و روزی که قرار است همراه ما باشد دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
یك صبح مه آلود نمیتواند دلیلی برای ابری بودن آن روز باشد استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ " شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلاً نمیشه خوردش " پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه. رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . " پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین: سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . " * * * طول زندگی خیلی کوتاهتر از عمقشه
همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش میروند. چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند ؛ کسی سعی ندارد به لباس دیگری درآید. فقط این نکته را دریاب ! فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگر باشی. همه ی تلاشها بیهوده است . تو باید فقط خودت باشی " اوشو" قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت . روی کاغذ نوشته بود " لطفاً ۱۲ سوسیس ویک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس وگوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت .قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد . قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! نتیجه اخلاقی : اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه تنها یك پرسش داشت. پرسش این بود : شما در یك شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. 1- یك پیرزن كه در حال مرگ است. 2- یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. 3- یك خانم/آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یكی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. كدامیك را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را بطور كامل شرح دهید : پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید .... پاسخ درامه مطلب میباشد.امیدواریم كه شما هم پاسخ صحیح را انتخاب كرده باشید.انشاءالله ادامه مطلب
ز آن دور دست برایم پیام داد تا به عاشق بگویم به عاشقی که از شکوه معشوق به ستوه آمده است. پیامی که در سکوت همه چیز گفته است. پیامی ز دوست برایم آمد او که برای شنیدن حرفهایش نیازی نیست گوش کنم او که اگر سخن نگوید بی شمار کلامی دارد و این بار خطاب به دلداده ای پیام را فرستاد به او که بگوید درس عشق و مشق عشق از آن شجاعان است. این درس را بارها تجربه کردم اما از این زبان گفتن بس زیبا و دلنشین است پس به گوش باش ای نازنینم!!!! یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخاش را پرپر کرد. * دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تنش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تنش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم. * سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تنش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. پس عقابش در آسمان گم شد و تنش تابوتی روان بر رود عشق. * و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تنش از سنگ و غیرت و استخوان. و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنان که قلبش از جا کنده شد. سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود. عرفان نظرآهاری نوشته شده در تاریخ جمعه 20 آذر 1388 توسط دلداده
| نظرات ()
شیوانا استاد معرفت بود و بسیاری از مردم عادی، از راههای دور و نزدیک نزد او میآمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگی زناشوییاش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد.. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه زناشویی او و همسرش درست است و یا این که او میتواند راه حل دیگری برای خلاصی از این درد جانکاه پیدا کند؟ در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری میشدند. شیوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بیرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. یکی از پرندهها پر کشید و مانند تیری که از چله کمان رها میشود در فضا گم شد، اما پرنده دوم در چند قدمی روی زمین فرود آمد و با اشتیاق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشید و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت! شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت. مرد درحالی که بابت از دست دادن پرندهاش آزرده شده بود با تلخی گفت: پرندهای که پرید و رفت ساکتترین و زیباترین بود. در حالی که پرندهای که برگشت بیشتر از همه آواز میخواند و خودش را به در و دیوار قفس میزد ..... همیشه فکر میکردم این که آواز غمگین میخواند بیشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکتترین پرنده مشتاق رفتن بود. این دیگر چه حکایتی است نمی دانم! شیوانا لبخندی زد و گفت: هر دو پرنده چیزی را تحمل میکردند. آن که رفت دوری از آزادی را تحمل میکرد و وقتش که رسید به سمت چیزی پر کشید که آرزویش را داشت! اما این دومی که آواز میخواند و از میلههای قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل میکرد و دوست داشت.. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس تحمل کردن را از دست بدهد! مرد نگاهی به شیوانا انداخت و در حالی که به آسمان خیره شده بود گفت: یعنی میگویید من شبیه این پرندهای هستم که قفس را انتخاب کرد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: تو از تحمل برای خود قفسی ساختهای و در این قفس شروع کردهای به آواز و شعر اندوهگین خواندن و از دیگران هم میخواهی در قفس بودن تو را تحسین و تایید کنند. حال آنکه بیشتر از همه تو اسیر قفس خودت هستی. تو حمال تحمل خود هستی. پرندهای که بخواهد برود راهش را میکشد و میرود و دیگر حتی به قفس فکر نمی کند! تو همه این سالها قفس زندگیات را میپرستیدی و در عین حال بار سنگین تحمل را نیز حمل میکردی. به همین سادگی! ![]() هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست. |
|